بانو هایده

سلام علیکم:)

اول قبلش بگم اره من وقتی حوصله ندارم و مود ندارم خیلی تو اب نمک میخوابم:)

و بله به ترک دیوارم میخندم و باید اینجا بنویسم.

جدیدا هم گویا با استاد گیتارم داستان دارم هر هفته.laugh

جونم براتون بگه ننه جان که دیروز که من کلاس داشتم. باید سوغاتی هایده رو میزدم و میخوندم. خب ببینید همه ما این اهنگ رو بار ها شنیدیم.منم که از خودم حالیم نمیشه تحریر بدم...استاد که تماس گرفت من زدم تمرینم رو و خوندم. اول یه دل سیر بهم خندیده بعد میگه: از خودت داری تحریر میدی داره فالش میشه. بیا اول عادی یاد بگیریم بعدا که گام ها رو بهت درس دادم تو گام صدای خودت میتونی تنظیم کنی تحریر بدی.

خلاصه گفت بیا من خط به خط میزنم میخونم تو تکرار کن و از این داستانا...شما اینو شنیدی؟من هر خطی باهاش میخوندم این ریسه میرفت از خنده میگفت داری صداتو میکشی.نکش اقا جان نکش بعد ادامم در میاورد...منم کفری شدم گفتم: اصلا استاد خب بانو هایده خودش همینطوری میخونه من چرا باید عادی بخونم اصلا.

یعنی استاد رو میگی؟یه بمب خنده قشنگ زمین گاز میزد از خنده هااا...بعد میگه: خودت رو با بانو هایده مقایسه میکنی؟بابا تو بیا اول مدل الهام یاد بگیر بخون بعدشم اون هایده اس هیچکس به پاش نمیرسه.بعد میخندیداااااا. اصلا قرمز شده بود از خنده.

خلاصه که دلقک استادم نشده بودم که شدمblushزیر لب یه خدا بهت بخنده بهم میخندی گفتم و درس جدیدم رو با گل گلدون اغاز کردم.

خلاصه که ببین چی شده که منی که جلسه اول با سلام و صلوات التماسم میکرد بخونم و اصرار میکردم صدام خوب نیست الان چه براش هایده ای چهچه میزنم و قدرم رو نمیدونهangry

 

پ.ن:این نوشته هفته قبله و نمیدونم چرا منتشرش نکردمlaughالان میتونین همراه استادم کبود شید از خنده:)

ادامه مطلب ۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خلسه

حقیقتا یه تایمی رو میگذرونم که تو اوج شلوغیمه و من به جای کار کردن افتادم رو دور بیخیالی.

ینی مثلا یهویی تو 6 ساعت 600 صفحه کتاب غیر درسی میخونم...نشستم اشغالی ترین فیلم های امریکایی رو میبینم و هی میگم خب که چی؟؟؟؟

نه واقعا مثلا که چی جدی؟

ینی هرانچه به در نخور بوده دیدم و اصلا نمیدونم اینا رو چرا دانلود کرده بودم؟؟؟جدا مثلا واقعا everything everything اصلا هیچی نداشته که انقدر تبلیغش کردن که من دانلودش کردم:/

نمیدونم کی قراره پروژه های وامونده رو انجام بده ولی حس میکنم قراره این ماه اخر خیلی تباه شم!

خدا این ترم رو به خیر بگذرونه

اما

یه امای بزرگ وجود داره...این دوره خلسه من یه خلسه با دلیله...ینی معمولا وقتی به این پوچی میرسم یهویی بعدش یه سری چیزا برام بی ارزش میشه...یه سری اتفاقا...رفتارا...ادما...و از این قبیل چیزا...هرچیزی که باعث ازارم شده...

و من...

عاااااااااشق این رفتارمم که به راحتی میتونم ادما...اتفاقا و رفتارا رو از زندگیم حذف کنم...یکم یه مدت اعصاب خوردی دارما ولی وقتی به این خلسه میرسم ینی به هدف نزدیک شدم و واقعا برام لذت بخشه.

فقط امیدوارم این خلسه به این ترمم اسیب نزنه چون هیچ چیز توی جهان برام به اندازه دانشگاه مهم نیست...بدون اغراق هیچ چیز:)

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

اندر احوالات من و استاد موسیقی

استاد موسیقیم بهم میگه ناخوناتو ببینم...نشونش میدم میگه چرا کوتاهه؟باید بلندش کنی چرا گوش نمیدی.

بهش توضیح میدم ناخونای من به شدت ورقه ورقه ای و شکننده اس.اصلا امکان بلند شدن نداره تا حدی که لازمه برای گیتار.

میگه ای بابا بزن تو ابلیمو و این چیزا خودت که باید بهتر بلد باشی...خیر سرت دختری.

به نظرتون زوده بهش بگم من هنوز رژلب رو صاف نمیتونم بزنم؟یا ماه قبل تازه سایه خریدم (بماند که هنوز بلد نیستم استفاده کنم) و دوستام هنوز باورشون نمیشه و مسخره ام میکنن؟

یا با 23 سال سن تازه یاد گرفتم خط چشم بکشم اونم اصلا جز برای اندک اوقاتی اصلا حوصله کثافت کاریشو ندارم؟

نمیفهمم چرا اینهمه روم حساب باز کرده.

حاجی من اصلا تمام زندگیم تا الان این چیزا اولویتم نبوده دیگه از مدل سر کلاس اومدنم اینو درک کن.چه ربطی به دختر و پسر داره؟

 

******

 

چند وقت قبل بهم میگه نیلوفر یه مدته کلاس نمیاد تند تند تمرین کن ازش بزن جلو.شما دخترا خوب این چیزا رو بلدید که....از این رقابت های دخترونه.

حالا نمیدونم دهنمو وا کنم یک بار برای همیشه بهش بگم انقدر تفکیک جنسیت نکنه و اصلا ماها به این رقابت های فاسد و فرسایش دهنده اهمیت نمیدیم یا چی؟

والا پسرای این مدلی هم کم نیستن:/

 

 

باید بگم انقدر استاد خوبیه و وقت میذاره که دلم نمیاد الهام همیشگی باشم...سعی میکنم شخصیت متشخصی از خودم نشون بدمlaughخلاصه حیف دوستش دارم وگرنه بارها دهنم رو باز کرده بودم و از گمراهی می رهاندمش انقدر برام دختر پسر نکنه و بفهمه بدم میاد.

 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

همیشه من

همیشه

تحت هر شرایطی

این منم که برداشت اشتباه کردم

منم که رنجوندم بقیه رو

منم که تیکه انداختم

منم که باعث ازارم

من سو تفاهم شده برام

من منفی بافم

من شکاکم

و من زودرنجم

اما پس...

شماها کی اشتباه میکنید؟

شماها کی باعث سوتفاهم میشید؟

شماها کی ازار میدید و زخم زبون میزنید؟

چرا...

چرا همیشه منم که منفی و شکاکم؟چرا من مقصرم؟پس شماها کی مقصر میشید؟پس شماها کی قبول میکنید اشتباهاتتون رو؟

شایدم گردن من چندتا گیره اضافه داره که بهش اویزون میکنید اشتباهات خودتون رو...

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

درست یا غلط من اینم

خانواده من نماد یه خانواده سنتی هستند...واضح تر بگم مامان من زن سنتی برعکس پدرم که تقریبا افکار به روز تری داره.

جمع خانواده ما به شدت صمیمیه و برعکس بقیه وقتی ما رو با هم میبینند به وضوح دیدم که بابام رو اشتباهی جای شوهر یا دوست پسرم یا برادرم میبینند و مادرم معمولا شبیه خواهر یا دوسته تا مادر...همینقدر صمیمانه و گرم.

اما...یه امای بزرگ این وسط هست که منو اذیت میکنه...

من 18 سال تمام با تمام تلاش های بی دریغ و مادرانه مامانم سعی کردیم من دختر خوب مامان با استایل مورد پسند مامان با دوستای مورد پسند مامان با نمره و معدل و مدرسه خاص و هزاران چیز دیگه در اولویت دختر مردم بودن قرار بگیرم...همون که اراسته لباس میپوشه و مودبه و کج نمیره و خلاف نمیکنه و و و...

من دو سال پشت کنکور سعی کردم اصرار کنم دختر خوب مامانم...خیلی خوب که حتی پزشکی قبول شده.دختری که بعد از انتخاب رشته دبیرستان، سه ماه بعد اولین ساز های علاقه به معماری رو میزد...باباش تشویقش میکرد و مامانش توی دلش رو خالی میکرد که بازار کار نداره و و و...

الان با گذشت این همه سال توی بیست و سومین سال زندگیم سه ساله پشت پا زدم به دختر خوب مامان بودن...من بالاخره به زور خودم رو قاطی معمار ها جا دادم و تقریبا استایل پوشش خودم رو قاطی استایل مامان پسندم کردم...دوستای زیادی رو خودم انتخاب کردم و اما مامانم هنوز غرغرهاش و متلک هاش این بین ادامه داشت تا امسال که استایل موهامو تغییر دادم و راضی ام از این ازادی و مامانم روز به روز ناراضی تر از همیشه و اصرار برای اینکه فکری به حال شرایط بکنم...من هنوز دختر خوب مامانم از جانب خودم ولی من حق دارم استایل و پوشش و سبک زندگی خودم رو داشته باشم هرچند که سالها قبل اعتقاد داشتم من باید به قوانین خانواده احترام بذارم حالا دارم کاری میکنم که خانواده به زندگی من احترام بذارن...حتی اگه به جرم مرتب کردن امروز موهام مامانم با من حرف نزنه.

حرف من اینه که ما باید برای خودمون زندگی کنیم...باید یه جایی جلوی این سنتی بودن خانواده ها بایستیم.

حرف من اینه که وقتی وارد جمع های بزرگونه اتون میشم من رو با دست نشون ندید و راجع به موهام اظهار نظر نکنید.به استایل زندگی من توهین نکنید و اگر نمیتونید من رو بپذیرید فقط ازم فاصله بگیرید. با این دخالت هاتون فقط تنش گه گاه من و مادرم رو بیشتر میکنید.

اگر میدونید من سال ها برای رفتن به رشته مورد علاقه ام با مادرم جنگیدم نیازی نیست وسط مهمونی ابراز نگرانی کنید از جو به قول شما فاسد بچه های معماری که به زعم من نه تنها فاسد نیست بلکه از یه صمیمیت خوبی برخورداره بدون خراب شدن مرز هایی که هر فرد مشخص میکنه مثل تمام رشته های دانشگاهی دیگه.

من ممنون میشم اگر به جای دخالت توی زندگی من سرتون به کار خودتون باشه و مدام سعی نکنید به مادر من خط بدید و من رو جلوش انسان سرخودی نشون ندید.(من هزاران بار خدا رو شکر میکنم که مادرم ادم تاثیر پذیری نیست و خط دادن شماها نهایتا به یه اعتراض کوچیک یا تذکر منتهی میشه اون هم اگر به نظر منطق خودش نیاز باشه اصلا.)

اگر نمیتونید کمکی به مبارزه با این عقاید جامعه سنتی بکنید که افکارشون رو باز کنند خب لزومی نداره دخالت بکنید و مبارز های خط مقدمش رو ازار بدید.

من توی کل زندگیم مادرم تمام هدفش رو روی این گذاشت تا بخونم و بدونم و اگاه باشم و مستقل...از همه مهم تر مستقل بودن من بود که هم پدر و هم مادرم روش فرصت زیادی گذاشتن...از درس تا رفتار همون استقلالی رو داشتم که شماها سال ها منو به خاطرش تشویق کردید در عین اینکه محکومم میکردید و برای مثال به مادرم زنگ میزدید که الهام امروز تو خونه وقتی دختر ما پیشش بود چاقو رو برداشت و هندونه برید.خنده داره که شماهایی که برای یه دختر نه ساله چاقو دست گرفتن و به برق زدن ارام پر رو خطرناک و بد میدونید و من رو از دوستی با دخترانتون سر این قضیه محکوم میکردید توی این برهه تاریخ هم دست از سرم برنمیدارید و باز هم سعی به ابراز نظر دارید.

البته که من خوشحالم که تو کل سال های زندگیم مامانم تمام مدت پشت من بود و بهترین شنونده و بهترین الگو برای من.مطمنم که این ناراحتی های کوچیکی که براش به وجود اوردم قراره براش عادی بشه و سال ها بعد قراره دوباره به دخترش افتخار کنه حتی با موهای تراشیده و با استایل ده برابر گشاد برای هیکلش و با استایل زندگی شخصی خودش...

میخوام بگم اظهار نظرهاتون رو برای خودتون نگه دارید و انقدر با زبونتون به کسی اسیب نزنید و شرایط رو برای کسی سخت نکنید.

من نه توی نه سالگی بابت به برق زدن ارام پز و هندوانه قاچ کردن مورد مواخذه قرار گرفتم و نه الان برای شرایط زندگیم...شماها فقط نگرانی های درونی مادرم رو بیشتر میکنید و گاهی باعث میشید باهام کج خلقی کنه ولی هیچوقت نمیتونید باعث بشید من مثل شما باشم.یا جو صمیمی خونه ما به تشنج تبدیل بشه.

من خودمم با و پوشش و سبک زندگی مخصوص به خودم...با اهداف منحصر به خودم...

به فکر خودتون و فرزندان خودتون باشید برای اینده بهتر.

نه تخریب تلاش های یک ادم برای خودش بودن.

به قول سوگند خواننده:

-خودتون باشید...مگه خودتون بودن چشه؟

 

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

موسیقی برای درمان؟

امروز از 5 صبح که بیدار شدم همش تو بدو بدو بودم و الان انقدر که خسته شدم نمیتونم کارای دیگه امو تموم کنم و به جاش اومدم پروژه دانشگاهمو انجام بدم خلاص شم زودتر که دیدم سکوت زیادی عذاب اوره خب همه دیگه میدونن سکوت مطلق برای مغز من اصلا خوب نیس و طبیعتا اومدم پلی لیست گوگوشم رو پلی کردم و بله افرین الان یه جوری دلم گرفته که حس میکنم دارم خفه میشم:/

عجیب نیست؟قرار نبود فقط درمان باشه برای ذهن زیادی فعال من؟

 

پ.ن:احتمالا قراره یه دو سه هفته روی اهنگ داداشی گوگوش قفل کنم.

 

پ.ن2:دارم قمارباز رو میخونم و شدیدا ذهنم رو درگیر خودش کرده و به شدت عاشق شخصیت پردازی داستایوسکی شدم. چیزای پراکنده ای که ازش میخونم هیجان انگیز ترش میکنه هرچند میدونم نباید اولین کتابی میبود که ازش باید میخوندم. این ماه تقریبا تمام کتابای معروف تولستوی و داستایوسکی رو خریدم که بشینم فقط تمرکز کنم رو ادبیات روس و خوب تجزیه تحلیلش کنم.احتمالا تا عید روی ادبیات روس باشم یا شایدم بیشتر...هرچی میگذره بیشتر عاشقشون میشم مخصوصا که کنارش دارم کتاب راسپوتین قدیس یا ابلیسم میخونم و همچنین تازگی ها فیلمش رو هم دیدم که بهتون پیشنهاد میکنم شدیدا.فقط امیدوارم میشل شدن هم که اخرش هست تموم بشه و خیالمو از بابت خودش راحت کنه.

 

پ.ن3:انقدر حرف دارم که فقط میتونم اینجا بنویسم که حد نداره...فقط هی میام مینویسم و حذف میکنم و میرم:/

ولی مغزم به شدت شلوغ پلوغه و نمیدونم اصلا کارام درسته یا نه یا اصلا حق با منه یا نه...حرف دارم یه عالمه ولی قدرت مکالمه فعلا صفر.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

در راستای پیشرفت سریال سازی

سریال کلاس ایته وون

 

 

کلا اگه بخوام راجع به سیستم سریال سازی کره جنوبی(با فیلم سازی کار ندارم) حرف بزنم به عنوان کسی که کل دوران نوجوونیم رو به صورت حرفه ای و الان به صورت گذرا با به قول خودشون با کی دراما گذروندم میخوام بگم که پیشرفت عظیمشون به شدت خوشحالم میکنه.

اینکه سیستم به قدری قوی شده که از راستای داستان های تکراری دختر فقیر و پسر پولدار و یه سری موضوعات خیلی سطحی به سمت حمایت از ترنس ها و خانواده LGBTQ یا نشون دادن دخترایی که خودشون قهرمان خودشونن و منتظر ادم پولدار نیستن تا پسرایی که بیخیال همه ی نه گفتن ها تلاششون رو میکنن که برسن به هرچی میخوان.

در کل اگر بخوام راجع به این کشور حرف بزنم میخوام بگم واقعا از استفاده ای که از تریبون رسانه ای خودشون میکنن لذت میبرم...برای جامعه تقریبا سنتی که هنوز پر از هموفوبیک و امثال افرادی که از قدرت و پولشون استفاده میکنن و امثالهم تیکه هایی توی صنعت سریال سازیشون میبینیم که جدا جالبه...اینکه بعد از این همه سال سیگار کشیدن توی سریال هاشون نیست یا معمولا خاموش هست و امکان نداره شما فردی رو در حال سیگار کشیدن ببنید یا معمولا تار میکنن که احتمالش خیلی کمتره(البته که ژانرشون با امثال سریال هایی مثل پیکی بلایندرز فرق داره) تا سانسور کردن تیزی چاقو تحت هر شرایطی و جدیدا سکانس هایی کوتاه اما با پذیرش بالا برای جامعه LGBTQ.

جدای از همه این ها چیزی که منو همیشه اذیت میکرد فاصله طبقاتی این سریال ها بود و سیستم تجمل گرایی افراطی یا حتی دختر و پسرهایی که دنبال پول و بدن و عمل های زیبایی بودند اما تو سری جدید سریال ها مخصوصا سریالی که میخوام صحبت کنم یه چیزی خیلی نظرم رو جلب کرد اون هم رد تمام این سیستم های تکراری دیکته شده قدیمی و صنعت مزخرف مد و مدگرایی هستش.

این سریال نمونه ای از نسل جدید که دیگه ارزش های قبلی رو ارزش نمیدونه.دیگه به گی به عنوان توهین نگاه نمیکنه و چیز جالب تر مادری که میخواد دخترش رو با ارزش های قبلی بار بیاره و بهش بفهمونه تو باید همه چیز تموم باشی و با یه پسر پولدار ازدواج کنی تا خوشبخت بشی اما دختر داستان عاشق یه پسر با اهداف بلند اما دست خالی میشه.

دیالوگ جالب وقتیه که مادر این داستان رو میفهمه و دختر رو از خونه بیرون میکنه و دختر بهش میگه من از اون پسر یه ادم موفق میسازم و هردو به موفقیت و ارزوهامون میرسیم...این در مقابل دختر دیگه ی داستان که پسر عاشقشه و از همون اول رک به پسر گفته که تا پولدار نشی من جواب مثبت بهت نمیدم.

خب تقابل این دو به صورت یه داستان به نظرم به قدری جالب و انگیزشی که من خودم ازش لذت بردم و به دید یه سریال جدی بهش نگاه کردم تا یه سریال فانتزی و رویا پردازانه.

برام عجیب و البته لذت بخش بود دختری که ارزوهاشو خودش ساخت و ادمی که دوست داشت رو انتخاب کرد و تلاش کرد دست از ارزش های قبلی دیکته شده بکشه و از ارزوهای پسر داستان حمایت کرد به جای سرکوب کردنش و ایه یاس خوندن با حمایت هر دو به جاهای خیلی خوبی رسیدن با تمام سنگ اندازی های ممکن.

به عنوان یه انسانی که توی جامعه سنتی با عرف های غلط زندگی میکنم و از شکوندن این عرف ها لذت میبرم باید بگم این سریال به من یکی خیلی چسبید. کلا عادت ندارم به کسی سریال کره ای معرفی کنم اما نظر من رو بخواید دیدنش خالی از لطف نیست مخصوصا تو این قرنطینه که معمولا حوصله خیلی ها رو سر میبره.

پ.ن:خیلی خوب و لذت بخش میشد اگر سینما و صنعت سریال سازی ما هم به جای اینکه به سمت ابتذال و پسرفت کشیده بشه(برای گیشه ای شدن) و شوخی هاش به قدری جنسی بشه ،از طنز تا جدی، که شمایل مستهجن بگیره و از مسئله آش و شکلات عبور کنه یکم به سمت پیشرفت بره که حداقل وقتی امثال سریال خانه سبز رو میبینیم دلمون نسوزه از بابت این حجم از پسرفت و بی محتوایی زمان حال نسبت به قدیم:)

که دیالوگ های سریال خانه سبز هنوز بعد این همه سال با صدای خسرو شکیبایی برامون لذت بخش و پر از پند باشه ولی امثال هزار پا و خوب بد جلف برامون همونقدر مضحک و جلف و بی محتوا باشه که زود از یاد ادم بره

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

مغز زیادی فعال

مغز الهام بعد 48 ساعت از گذشت اتفاق افتاده،همچنان:(و شاید احتمالا تا هفته ها و سال ها بعد!)

 

-واقعا چرا وسط خیابون سرت باید تو گوشی باشه؟

-اصلا تو چرا باید با اهنگ دیس لاو انقدر فاز بگیری وقتی حتی یه دوست پسر تو عمرت نداشتی؟نه در وصف کی میخواستی برگردی و همه راه ها رو به سمتش کج کردی؟نه میخوام بدونم:/...نه من میخوام فقط بفهمم چرا باید با اهنگ اینطوری فااااز بگیری:/

-اصلا تو چرا وسط خیابون انقدر باید تو هپروت باشی که مستقیم بری تو بغل یکی و نفهمی!

-اصلا چرا اون یارو وقتی دید تو هپروتی نرفت کنار(دقت کنید فقط یه جمله در نکوهش اون ادم گفته میشه)

-اصلا به چه حقی باید جیغ بزنی بگی پشمام؟؟؟؟؟؟؟؟؟(اخه این چه جمله ایه وسط خیابون:/)

-اصلا ینی چی که جلو اون همه ادم بگی پشمام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(حقیقتا فکر نمیکردم یه تیکه کلام ساده انقدر نهادینه بشه)

-نه اصلا همه اینا به کنار...تو چرا باید بزنی تو گوش خودت؟

-نه واقعا چه فکری کردی که زدی تو گوش خودت؟

-چرا همیشه باید عقب مونده ترین ری اکشن ها رو بدی به اتفاقا؟

-باز همچنان توی خاک بر سر چرا باید بزنی توی گوش خودت؟

و شاید فکر کنید دارم گندشو در میارم ولی باور کنید هرچی بیشتر تصویر پردازی میکنم اتفاق رو نمیفهمم چرا زدم تو گوش خودم؟؟؟باور کنید یه لحظه CPU سوزوندم و حتی نفس کشیدن یادم رفت:/

باور کنید همچنان مغزم داره جیغ میزنه:

-چراااا توی احمق باید بزنی توی گوش خودت از ترس:/

ینی هرچی اتفاق رو تصور میکنید از طنزش کم که نمیشه هیچی بیشترم میشه:/

اصلا نمیفهمم و مغزمم ول نمیکنه و اصرار داره بدونه این وسط من قربانی چرا باید بزنم توی گوش خودم؟coolfrownindecision

 

پ.ن:اینا رو نمینویسم برام دست بگیرید بعدها:/

مینویسم بلکه مغزم ولم کنه

پ.ن2:خودم میدونم خیلی انرمالم نیاز به گفت و گو در این باره نیست حقیقتاfrown

پ.ن3:حقیقتا اگر فهمیدید چرا زدم تو گوش خودم برام تشریح کنید. همین. با تشکر

 

 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من و همکلاسی پیله

سلام

من فردا پروژه دارم ولی غرق حرصم

طبق معمول اومدم تخلیه روانی کنم برم

اقا من یه همکلاسی دارم...به درگاه خدا هیچوقت پروژه ها رو انجام نمیده...یا نیمه و خراب و حلاصه یا سر کلاس نمیاد اصلا...خب تا اینجاش اصلا به من ربط نداره...ربطش از جایی شروع میشه که باورتون نمیشه کلاس که تموم میشه تا هفته بعدش که کلاس داریم هر وقت دلش بخواد نصف شب و سر ظهر و ساعت خوب و بد سرش نمیشه کلا زنگ میزنه منم که زندگی تقریبا بدون روتین نصفش وسط خوابمه:/

بقیه اشم پیام پشت پیام...از دستش نوتیفیکشن های پیامرسان هام رو خاموش کردم.

جالب اینجاست کل وقتمو میگیره یه سوالایی میپرسه که خودش فکر میکرد به جواب میرسید...بعد هفته بعد میاد و پروژه کار نکرده...به خدا دلم واسه وقتی که برای توضیح دادن تلف کردم میسوزه.

 

همین:)

من عصبی ام چون حتی وقتی به روش میارم براش مهم نیست:/

خلاصه غرغرمو به بزرگی خودتون ببخشید جدی باید یه جا مینوشتم هم یادم نره این روزا رو هم یه جا بگمش لال از دنیا نرم:)

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سمفونی مردگان

 

 

تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.

سمفونی مردگان

عباس معروفی

 

پ.ن:من میگم سمفونی مردگان شما بخونید یکی از خوب های دنیای کتاب:)

تمومش کنم یه عالم حرف برای گفتن دارم:)

 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
نوشته های یه دختر گاهی شاد و گاهی غمگین
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان