غرغر جدید

شما نمیدونید تا چه اندازه غرغر کردن توی وبلاگ بهم مزه میده

خب راستش رو بخواین باید یه فکر اساسی واسه این بی برنامگی بکنم

دوست ندارم اینجا رو سوت و کور ول کنم و از طرفی به وبلاگ های خوشگلتون سر نزنم

اما اگر بدونید تو چه زندگی فلاکت باری گیر کردم شاید کمی از تقصیراتم رو ببخشید.

اقاااااااااا دانشگاه بیچاره امون کرده.

کی فکرشو میکرد یه معمار شدن که از قضا رتبه سوم بیکاری توی ایران رو داره قراره اینطوری پوستش کنده بشه تا معمار بشه؟؟

مخصوصا برای کسی که دلش نمیخواد پروژه هاش رو بده بیرون براش درست کنن:/

بابا دست بردارین دیگه دانشجو شدیم بازم شب بیداری اخه!؟

الان که دارم مینویسم باید عرض کنم که صبح دانشگاه دارم

ووووووووو ریاضی میانترم داره و از کل هفتاد صفحه امتحان هنوز سی صفحه مونده

و همچنین هیچکدوم از اون صدتا سه نما و سه برش و حجم و کوفت و زهر مار رو نکشیدم

این ترم یک که خیر سرم میخواستم بترکونم:/

فقط فردا از بیخ گوشم رد بشه قول میدم منظم بشم به خدا قول میدم:(

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

زیباترین جمله

به نظرم هیچ جمله ای زیباتر و مثبت تر از خدا تو رو رسوند تو دنیا برای من پیدا نمیشه.

خدایا شکرت.

قشنگ ترین جمله ی زندگیتون چیه!؟

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

از طرف دخترکان هدفون به گوش شهرم

خیابون ها پر شده از حجمه تعارضات جنسی زبانی. گوش دخترک های شهرم پر شده از هندزفری هایی که نشنوند افکار کثیف مردمانی که روحشان را می ازارند.

دلم میخواهد منشا تمام حرف های ضد ارزش زن را پیدا کنم و روح ازرده دخترکان شهرم را نشانش دهم.

افکاری نظیر:

-کرم از خود درخته

-خب لباسش اینطوری لابد خودش تنش میخاره

-ارایشش فلانه پس حقشه

-خنده های بلندش برای جلب توجه 

و تمام این افکار های مریض جنسیت زده.

حالم به هم میخورد از تمام افکار هایی که همیشه زن را مقصر و مرد را موجودی منفعل میداند.

حالم به هم میخورد از انسان هایی که ارزش های انسانی خود را فراموش کرده اند.

حالم به هم میخورد از کسانی که وقتی زنی را مشغول میبینند به او لفظ مردانه میدهند.

-خانم فلانی عین یه مرد کار میکنه.

-دمش گرم خیلی مردونه اداره میکنه.

و امثالهم.

دلم میخواهد برای یک ساعت جاهایمان عوض بشود تا به تلافی تمام ان تجاوز های زبانی جملاتی بگویم تا روح ازرده ام ارام شود.

دلم میخواهد در جامعه ای زندگی کنم که از جنسیتم متنفر نباشم.

دلم میخواهد در جامعه ای زندگی کنم که زن باشم.زن بمانم.زنانه کار کنم.زنانه تلاش کنم.زنانه به مقام های بالا برسم.

هربار بخواهید جنسیت مرا بکوبید یادتان باشد فقط مرا قوی تر خواهید کرد.برای تلاش در این جامعه ی مردسالارانه ی ازاردهنده.هربار روی تصمیماتم پافشاری بیشتری میکنم.هربار انگیزه بیشتری میگیرم تا شاید نشان دهم من ان ضعیفه ی شما نیستم.من هم قدرت های خاص خودم را دارم.من حتی به مراتب از شماها قوی تر هستم.

من به نمایندگی از تمام دخترکان ازرده خاطر شهرم و یا حتی کشورم عاجزانه درخواست دارم بس کنید این فرهنگ های جنسیت زده را.بیاید فارغ از جنسیت ها جامعه را تشکیل دهیم.بیاید احترام بگذاریم.حس امنیت بدهیم.

بگذارید دخترکان شهرم از خودشان لذت ببرند.

بگذارید از تعریف کردن متنفر نباشند.

بگذارید ارامش روانی داشته باشند وقتی در خیابان های شهر راه میروند.

امنیت ارثی نیست و اکتسابیست.با فرهنگ های غلط جامعه ی خودمان مبارزه کنیم.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

از جمله سختی های دانشگاه

خواهرم وقتی میای میشینی کنار من سیگار نکش

نکش

نکش 

نکش

نکش

من به بوی این بی صاحاب حساسم.

خواهشا بعدش سر کلاس کنارم نشین

نشین

نشین

نشین

نشین

من از این بو متنفرم

خواهش میکنم اسپری رو روی خودت خالی نکن که مثلا بوش بره.

نمیره 

نمیره

نمیره

نمیره

فقط دماغ و ریه من به فنا میره و بعدشم هیچی از کلاس ریاضی کوفتی نمیفهمم.بفهم

بفهم

بفهم

بفهم

بفهم



با تشکر:)

مشخص بود کلی حرص خوردم این مدت سر کلاس ریاضی!؟

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تولد تولد تولدم مبارک

راستش رو بخواین اولین روز ٢١ سالگیم رو نمیدونم چطوری سپری کردم.

اولین روز دانشگاهم مصادف با روز تولدم شد و من بدون لحظه ای خواب از هشت صبح بیرون از خونه در حال دویدن بودم تا همین الان.

استرس هام رو پشت تلفن تند و بی وقفه به پرتو گفتم و اون راهنماییم کرد و تشکر ازش که باعث شد سوتی ندم روز اولی.

تولدم رو با اهنگ ١٧ اوریل و نهار خوشمزه ای که خودم خودم رو مهمون کرده بودم و از شب قبل اماده اش کرده بودم جشن گرفتم.

چرا ١٧سالگی!؟اوریل به قشنگی تمام ١٧سالگی رو توصیف کرده و من هنوزم با گوش دادن بهش میشم همون دخترک بی دغدغه ی ١٧ساله که بدون دل مشغولی زندگی شیرینم رو سپری میکردم.

حالا؟دهه سوم زندگی من شروع شده و من حس میکنم زندگی روال جدی تری به خودش گرفته.حالا دیگه دختر بی خیال قدیم نیستم.حالا برای ذره ذره ی وقتم اهمیت قائلم.حالا دیگه اطرافیانم رو با دقت بیشتری انتخاب میکنم.دیگه زیاد حوصله بیرون رفتن ندارم و ترجیح ام خونه است توی گوشه دنج خودم با یه لیوان شکلات داغ و کتاب هایی که منو با تجربه های بی شماری اشنا میکنه.

حالا دیگه دنیام بزرگ تر،تجربه ها بیشتر، تصمیم گیری ها جدی تر و ریسک ها بیشتر شده و من باید با سنجیدن تمام جوانب انتخابم رو بکنم.

مصرانه معتقدم منهای درونیاتم هنوز همون دختری ام که دلش میخواد توی خیابون قهقه های از ته دل بزنه و وقتی جدول گوشه خیابون رو میبینه دلش ضعف میره براش.مصرانه تر در برابر اصرار ها و تلاش های مادرش مبنی بر خانم شدنش مقاومت میکنه و سعی میکنه همون روحیه سرخوش همیشگیش رو حفظ کنه و بچه بمونه برای تمام تجربه های شیرینش و بزرگ بشه برای اتفاقات بزرگتری که توی راهش داره.

همچنان شونه هاشو بندازه بالا و بگه مهم نیست و همچنان قدم هاشو استوار برداره و بگه مهمه.

تولد بیست و یک سالگی من با بوسه صبح مامان و شوخی های بابا و تبریک های بی پایان و قشنگ دوستان شروع شد و منو شارژ تر از همیشه کرد.❤️

اخرشبم یه مهمونی کوچیک خانوادگی.مرسی بابت همه چی🙏🏻


۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

احترام چیز قشنگیست

سکانس اول:

مکان:خونه ی مادربزرگ

مهمون سنی داشتیم.ساعت دوازده شب بود و اونا خواب بودن.من و خاله یه نمایش پیدا کرده بودیم که روش یه نوحه گذاشته بودن از مرحوم سید ذاکر  که اون زمان خیلی مد بود.نمیدونم ازش چیزی شنیدین یا نه ولی از اون دسته نوحه هایی بود که الان که اگاه ترم اصلا از این سبک خوشم نمیاد. بگذریم.داشتیم نگاهش میکردیم و حتی صدا هم کم بود.اون قسمتی بود که در رو به پهلوی حضرت فاطمه کوبیدن و حضرت علی رو داشتن دست بسته از خونشون میبردن بیرون.مداح داشت به معاویه بد و بیراه میگفت که بابا اتفاقی وارد پذیرایی شد.اخم کرد و بهمون گفت حرمت نگه دارین و این نمایش رو بذارین برای بعد رفتن مهمون ها.خاموشش کنین.

خاموشش کردیم و این شد درس اول:احترام به خواهران و برادران سنی(هرچند در هر صورتی احترام به معاویه و عایشه بر ما واجب برای عدم تفرقه بینمون)


سکانس دوم:

مکان:چت روم

یه رفیق مسیحی پیدا کرده بودم و حسابی سوال پیچش میکردم که از دینشون بگه برام.و سعی میکردم هیچکجا هیچ توهین یا حرفی مبنی بر برتری اسلام توی صحبت هام نباشه که احترامش رو نگه داشته باشم به حرمت چیزهایی که راجب دینش بهم یاد میداد.

درس دوم:باز هم احترام


سکانس سوم:

مکان:اداره ی بابا

دوست روسیش یه سری شکلات براش اورده بود از روسیه و هیچکدومش الکل نداشت برعکس شکلات هایی که خودش میخورد

درس سوم:احترام اون ها به ما و عقایدمون


سکانس چهارم:

مکان خیابون اصلی محله ی ما

دسته ی عزاداری امام حسین رد میشد از توی خیابون و روس ها همه مشکی پوشیده گاها در جمعمون حضور پیدا میکردن.خبری از خنده و رفتار هایی مبنی بر شاد بودنشون وجود نداشت.کاملا با احترام تمام.

حتی روزی که جشن کریسمسی که هر سال با کلی شادی و رقص اجراش میکردن  وقتی خورد توی اربعین یا عاشورا(دقیقا یادم نیست) چند روز عقب انداختن به حرمت عقاید ما.و حتی جوری برگذارش کردن که ما صدای رقص و شادی اشون رو برعکس هرسال اصلا نشنیدیم

درس چهارم:باز هم احترام اون ها به ما


سکانس پنجم:

مکان:تلگرام

دوستان اتئیستی که اتفاقا زیاد هم هستن و من در کمال ارامش باهاشون دوستم و بعضا حتی بحث هم میکنیم راجب این قضایا اما به هم بی احترامی نمیکنیم.و باورتون نمیشه دوستیمون اصلا مداخله ای با عقایدمون نداره.

درس پنجم:باز هم احترام به هم


سکانس ششم:

مکان:دایرکت

یکی از دوستانم:چیه این فلان خواننده.زنیکه فلان فلان چهل تا شوهر کرده.چقدر هم جلف لباس میپوشه.برای چی تو عاشق اینی اخه!؟چیش خوبه!؟

درس ششم:عدم احترام به سلایق و علایق من


سکانس هفتم:

مکان:گروه تلگرام

بحث سر فلسفه ازدواج بود. دوست عزیزی نوشت پیامبر که بچه باز بوده.وقتی با عایشه ازدواج کرد اون فقط نه سالش بود.هرچقدر توضیح دادم که منبعت معتبر نیست و عایشه اون زمان١٨یا١٩سالش بوده راضی نشد و اصرار کرد که ویکی پدیا منبع معتبریه.من هرچقدر خواستم از بحث دورش کنم و بهش بفهمونم باید به عقاید دیگران احترام بذاره باز هم زمین و اسمون رو به هم دوخت و جالب بود که برای اینکه خودش رو اثبات کنه دوتا به نعل میکوبید دوتا به میخ.ینی برای اثبات حرفش گاهی از احادیث و روایات خودمون حرف میزد و تهش هم معتقد بود که اصلا قران و احادیث رو قبول نداره.و از من خواهش میکرد که من ایه ای از قران نشونش بدم که توش اسمی از حضرت علی یا دیگر امام ها اومدع.و من هرچقدر سعی میکردم بهش بفهمونم که ایه در شانشون زیاد نازل شده ولی اسمی ازشون نیست(بنا به دانش اندکم)باز هم میگفت من احادیث رو قبول ندارم قرانم قبول ندارم.و همچنان بر این باور بود که بچه باز خطاب کردن پیامبر کاملا درسته و همه چیز رو زیر سوال میبرد و وقتی بهش میگفتم اشتباه میکنی میگفت من!؟من دینی رو نوی کنکور٩٦درصد زدم محاله اشتباه کنم.

من متن مناظره ی معاویه و ابن عباس رو براش فرستادم و باز هم قبول نکرد(خودم تازه خوندمش.به نظرتون خیلی هیجان انگیز نبوده این مناظره؟؟

درس هفتم:باز هم عدم احترام به عقاید دیگران



سکانس هشتم:

مکان:جمعی دوستانه

داشتم از جنبش دختران انقلاب میگفتم و اینکه کاش میشد این اتفاق بیوفته و هرکس خودش نوع پوشش رو انتخاب کنه.و دوست عزیزی که دقیقا همون دوست عزیز قبلی بود:وااااای ینی چی.یه مشت دختر فلان(دیگه در جریان باشین چه صفتی)روسریشون رو بردارن بگن چی!؟زشته و عیبه:/

درس هشتم:باز هم عدم احترام به یک جنبش برای ازادی زنان



و همینطور سکانس های زیادی که به چشم میبینم و وقت نوشتن نیست.

تمام صحبتم اینه:

چرا سعی نمیکنیم به عقاید هم احترام بذاریم تا بتونیم با ارامش کنار هم زندگی کنیم!؟

ولو مسلمون

ولو مسیحی و یهودی

ولو بودایی و بت پرست

ما همه انسانیم

احترام به عقاید و سلایق و خیلی چیز های دیگه یک کار انسانیه.چرا با توهین و بی احترامی کل زندگیمون رو پیش گرفتیم!؟

گیریم یه نفر چهل باز ازدواج کرده باشه.به من و شما چه.لزومی داره با لفظ خیلی زشتی خطابش کنیم!؟

زندگی شخصی اون طرف بوده و به ما ربطی نداره

وقتی ما یک سلبریتی رو دنبال میکنیم نه به خاطر زندگی شخصی بلکه به خاطر هنرشه

بیاین انسان باشیم.

از این دسته بی احترامی ها تا به حال باهاش مواجه شدین!؟یا مثبت ترانه اش...ایا تا به حال به عقاید کسی احترام گذاشتین!؟


پ.ن:دوستانی که اگاهن کسی میدونه قضیه اصلی اورینب چیه!؟من هرچی خوندم در سایت های ضد اسلامی بوده و من نمیتونم بهشون اعتماد کنم و واقعا دوست دارم بفهمم چی بوده.

پ.ن٢:نمیدونم چرا انقدر علاقه مند شدم سریال حضرت علی رو ببینم.البته شروعش کردم و چهار قسمتش رو دیدم و خب خیلی خوشم اومده ازش:)

حالا که بعد کنکور شده بازم تحقیقاتم راحب مهدویت و اسلام و بقیه ادیان شروع شده و بدون استرس دارم میاحث رو دنبال میکنم و نمیدونین چقدر این قضیه تحقیق راجب ادیان هیجان انگیزه:)

۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

حال ما خوب است و شما باور کنین:)

بعله این پست در ساعت 5 صبح نگاشته شده.

نامبرده عین یک زن باردار هوس مینماید و باید همان لحظه هم چیزی که میخواهد را به دستش برسانند.

اینجانب ساعت یک و نیم شب هوس چی کرد؟

حدس بزنین!؟

فسنجون:/

بله فسنجون:دی

اونم فسنجون گیاهی:دی

همچنین نامبرده از همان ساعت درگیر درست کردن این داستان شده تا الان که گذاشته خورشتش جا بیوفتد و برنج زعفرانیش حسابی دم بکشد

گریه حضار یا شاید هم خنده حضار:دی

الا ای حال حال ما خوب است و شما هم باور کنین:)

فقط غدد بزاقیمون حسابی فعاله و یه کاسه رب انار هم در کنارش نوش میل فرمودیم(بله میدونم نوش جان اما من عاشق کلمات از خودم در وکرده خودمم:دی)


پ.ن:اصلا دقت کردین چقدر لحنم شاد بود!؟مشخصه دارم از خوشی سکته میکنم!؟خب اخه شما نمیدونین که من عاشق فسنجونم اونم از نوغ گیاهیش:دی


همچنین شاعر در وصف فسنجون میفرماید:

-دلبرم دلبر خانه خرابم کرد:دی

۹ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دانشگاه

امروز خرید های دانشگاهم رو تکمیل کردم و تنها چیزی که مونده چند تا کلاسور که خب دنبال یه چیز خیلی خوشگل بودم که نیافتم و عطاش رو به لقاش بخشیدم بس که گرم بود هوا.
خلاصه که همه چیز اماده اس برای یه دوره ی عجیبی که بابا تاکید میکنه بهترین دوران هر ادمیه و خب دوستان تاکید میکنن اش دهن سوزی نیست اما خب چون من تحت هر شرایطی بلدم خوش گذرونی کنم فکر کنم یه چیزی میونه ی این دوتا افکار باشه.
خیلی هم منتظر یه مدینه فاضله نیستم.
حالا اینا به کنار من استرس دارم:/
استرس چی!؟
بعله عرض میکنم
استرس سوتی:/
ینی اونایی که توی وب با من صمیمی تر هستن میدونن من خدای سوتی ام.جدای اون من همیشه تو در و دیوارم:دی
ینی محاله بتونم یه مسیر مستقیم رو همونجور مستقیم برم:/
خلاصه که اقایان و خانم های گرامی اگر هنوزم هستین و وب منو دنبال میکنین بیاین از سوتی های دانشگاهتون بگین من یکم اداپته بشم جریان چطوریاس:دی
هستین!؟ینی هنوزم دنبالم میکنین!؟با وجود اینکه خیلی تنبل شدم!؟
۸ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

صدای ارامش بخش داریوش کل فضای اتاق رو پر کرده.

بدون در زدن میاد توی اتاق و منو چمباتمه زده کنج اتاق بین کتابخونه و میز مطالعه پیدا میکنه.حقیقتا چشم تیزی میخواد توی اون تاریکی منو دیدن اونم تو کور ترین فضای ممکن نسبت به در ورودی.

بدون اینکه چراغ رو روشن کنه میپرسه:

-از کی تا حالا داریوش؟؟

سکوتم هم سکوت میکنه.

نه اینکه نخواد حرف بزنه هااا،نه،فقط بغض داره خفه اش میکنه.

با خودم فکر میکنم چرا!؟جدا از کی داریوش!؟شاید از همون وقتی که اتفاقی نوشته ای رو خوندم.نوشته ای که نویسنده اش غم از دست دادن دوستش رو به تصویر کشیده بود.همونجایی که چند بیت از یک شعر رو توی نوشته اش اورده بود.

همون وقتی که به عادت قدیمی که شعر های نوشته ها رو جایی جمع میکردم که اخر سر راجبشون سرچ کنم.چی شد که از اون شعر اشتباها رسیدم به چکاوک!؟

همون شعری که داریوش زیباترین التماس ممکن رو میکنه:

-گـریه نمی کنم نـــرو

آه نمی کـشـم بشین

حرف نمی زنـم بمـون

بغض نمی کنم ببیـن


چی شد که این اهنگ هزاران هزار بار پلی شد و بعدش کشیده شد به اهنگای دیگه!؟

من همون الهامم!؟همون الهامی که از داریوش متنفر بود!؟

کی اینقدر عوض شدم!؟

گاهی وقتا از روند تکاملی خودم وحشت میکنم.

این روند واقعا ترسناکه:)


پ.ن:دلم برای نوشتن تنگ شده:)اما نوشتن برام سخت شده:)

۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

جوابیه های شعر قبل

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی


یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی



جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
نوشته های یه دختر گاهی شاد و گاهی غمگین
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان