صندلی داغ




خب منم بالاخره نشستم روی این صندلی...هرسوالی دوست داشتین بپرسین:)

۳۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

بانو لیدی



یکی از عواملین پیشرفت من در زندگی یکی از دوستانم به نام ال هست.از اونجایی که بنده بسیار امروز و فردا میکنم در انجام تصمیم هایم ال همیشه با فهمیدنشون بنده رو مجبور میکنه بدون فوت وقت انجامش بدم...یکی از این تصمیم ها کلاس زبان بود که سال دوم دبیرستان تصمیمش رو گرفتم و ال با اعمال ضرب و زور بنده رو با خود کشان کشان به موسسه برد و رفتیم برای تعیین سطح.خلاصه که خاطرات خیلی بس بسیار شیرینی از اون دوران شش ماهه زبانم دارم.

یادم میاد استادمون اقایی بود که بسیار قشنگ درس میداد و خیلی خوش برخورد بود و سر کلاسش حسابی به ماها خوش میگذشت.از قضا یه روز که سر کلاسش بودیم و بحث خواننده ها بسیار گرم بود و مدام با ذوق از همه امون میپرسید خواننده مورد علاقه اتون کیه یهویی خودش گفت:

-میدونین چیه!؟من عاشق لیدی گاگام

همه با چشمای گشاد نگاهش کردیم که ینی اخه چراااا!؟

گویا فهمید که یهویی جفت دستاش رو با ذوق به هم کوبید و گفت:

-وای همه چیزش معرکه اس...صداش...اهنگاش...ریتمش...مفهمومش...چهره اش...هیکلش...لباساش

خیلی متعجب دست بلند کردم و گفتم:

-ببخشید یه سوال بپرسم!؟

لبخندی زد و گفت اره حتما بپرس.

به نشونه تفکر دستی به چونه ام کشیدم و گفتم:

-استاد مگه لیدی گاگا اصلا لباسم میپوشه!؟

کلاس غرق خنده شد و استاد متفکرانه گویا بانو لیدی دقیقا رو به روشون ایستاده تفکری کردن و گفتن:

-نه راست میگی نمیپوشه

و بعد سر به گریبان فرو برده و تدریسشون رو ادامه دادند^^


واقعا نمیفهمم...خب اگه دوستش دارین بگین دوستش دارین هر دوست داشتنی که دلیل نمیخواد که.

۱۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تصویری از اینده


اکثریت ادم ها توی سنین نوجوانی تصویری از اینده برای خودشون در نظر میگیرن...گاهی براش تلاش میکنن و بهش میرسن و گاهی فقط در حد یه ارزو میمونه.

تصور من اما از اینده همیشه یه خونه ی نقلی ٧٠متری هست با دیوار های سفید...پنجره های زیاد و بزرگی که نور خورشید رو مدام مهمون خونه ام میکنه...یه دست مبل قرمز و خاکستری که همراه یه دست میز نهارخوری چهار نفره توی پذیرایی چیده میشه با یه تلویزیون و پلی استیشن...پرده های قرمز و خاکستری که پنجره های بلند رو در بر گرفته و قراره کل روز کنار باشه تا حسابی نور رو توی خونه ام پخش کنه...یه اشپزخونه با کابینت های خاکستری و سفید و حتما حتما یه دستگاه قهوه ساز...دوتا اتاق نقلی و کوچیک که با لذت وصف نشدنی یکیش رو طبق ارزوی دیرینه کتابخونه بزرگی کنم که کتاب های انبوهم رو در بر بگیره با دوتا مبل راحتی ابی اسمونی و یه میز کار برای گوشه اتاق برای کارهای روزانه ام...اتاق دیگه اما مزین به یه تخت یک و نیم نفری با دوتا عسلی دو طرف و یه میز دراور گوشه اتاق و کمد بزرگی که بتونه لباسام و کفشام رو توی خودش جا بده.

یه خونه که توی تابستون با کولر و توی زمستون با پنجره های باز همیشه سرد باشه تا وقتی توی خونه ام اروم بخزم زیر پتوی مسافرتی که همیشه تا شده روی دسته مبل سه نفره پذیراییه

دلم یه بالکن کوچیک میخواد با یه دست میز و صندلی و گل های فراوون  برای شبایی که دلم گرفته و میخوام با خودم خلوت کنم...دلم ارامشش و حس استقلالش رو میخواد.

اینکه طبق برنامه روزانه سر کار برم و وقتی خسته از سر کار میام مثل یه دختر منظم برعکس اونچه که الان هستم لباسام رو توی کمد اویزون کنم و اروم بیام روی کاناپه راحتی ام زیر پتو لم بدم و کمی تلویزیون تماشا کنم یا برم توی کتابخونه ارامش بخشم و مطالعه کنم...با یه لیوان نسکافه داغ که ازش بخار بلند میشه و اروم رقص کنان توی هوا پخش میشه.

و شب در کمال ارامش خوابیدن و صبح روز بعد مجدد سر کار رفتن...وقتی که در کمال ارامش قهوه صبحگاهیم رو درست میکنم و عطرش که فضا رو عطراگین میکنه و لذت وصف نشدنی به زندگی میده.

اخر هفته هایی که با برنامه های شاد با مامان و بابا و یا دوستانم سپری میشه و اماده شدن برای یه هفته زیبای دیگه...مدام در حال تلاش و تکاپو...خونه ای که مدام غرق عطر کیک ها و غذاهای مختلف بشه...شب هایی که خیره به ماه کامل توی بالکن چای دارچینم رو مینوشم و وقتایی که استریوی گوشه اتاق رو روشن میکنم تا فرهاد یا هر خواننده دیگه ای بسته به مودم سکوت خونه ام رو بشکنه.

شغلی که عاشقانه براش تلاش کنم و روزهام رو باهاش شیرین کنم...یه زندگی اروم و مستقل به دور از هرگونه حواشی.به زندگی شیرین که وقتی توی هشتاد سالگیم در حالی که جلوی اینه صورت پر چین و چروکم رو میبینم و دارم موهای سفید شده ام رو میبافم با یاد اوریش ازش لذت ببرم و نه افسوس و اه و در انتظار فرزندهایی که بی وفا دل از والدینشون کنده ان و پی زندگی خودشونن...یه زندگی اروم...پر از سکوت....با نظم خارق العاده ای که فضا رو دلنشین کنه.تنها و اروم و بی حاشیه،پر از لذت و به دور از اتفاقات وحشتناک و زشت.با داشتن پستی بلندی های مختلف و بزرگ شدن با هر مشکل به خصوص و لبخندی که تهش زده میشه برای پشت سر گذاشتنش...لذت کسی که هستی و قبلا نبودی و تغییر دلنشینی که عاشقانه عاشقشی:)

برام مهم نیست که چقدر ادم ها میخوان منصرفم کنن و بگم زندگی هیچوقت قرار نیست قشنگ باشه اما با شناختی که از خودم دارم من همیشه یاد گرفتم زندگی رو زیبا ببینم حتی در بدترین شرایط...کل حس منفی قلبم چهارتا اشک توی تنهاییِ شب باشه و صبح روز بعدش شاد از خواب بیدار شدن:)

من میدونم که میتونم و دلم میخواد براش تلاش کنم:)

۶ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

برنده و بازنده

زمانی که برنده می‌شوی نیازی به توضیح نداری ؛ وقتی می‌بازی ، چیزی برای توضیح دادن نداری .


(آدولف هیتلر / نبرد من)



۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

جوجه ی کوکوی خانواده ی ما

پیش دانشگاهی بودم.سر کلاس نشسته و با دقت به توضیحات دبیر زیست مبنی بر رفتار غریزی و اکتسابی جانوران گوش میدادم که موضوع رسید به جوجه کوکو...

دبیر داشت میگفت:

-کوکو یه پرنده ای هست که اشیانه نداره و میره توی اشیانه پرنده های دیگه تخم میذاره...پرنده ها هم به حساب اینکه اون تخم مال خودشونه روش میخوابن تا اون جوجه از تخم بیرون بیاد...جوجه ی کوکو به طور نارس و زودتر از بقیه تخم های خود پرنده از تخمش بیرون میاد و تمام تخم های پرنده رو از لونه پایین میندازه و پرنده مجبوره به این جوجه غذا بده و تغذیه اش کنه.

بحث حسابی داغ بود که با قیافه متفکر گفتم:

-خانم ؟

به سمتم برگشت و با لبخند گفت:

-بله؟

دستم رو روی مقنعه ام کشیدم و گفتم:

-ما یه جوجه کوکو توی خونه داریم.

دبیر که دوست خانوادگی ما بود و خونه ما اومده بود متفکر اما هیجان زده گفت:

-نداشتین که قبلا...تازه خریدین؟؟

-نه خانم پنج سالشه الان...اسمش لیداس

به طرز فاجعه باری کلاس روی هوا رفت و دبیرمون خودش درحالی که از خنده روی پا بند نبود گفت:

-خیلی بدجنسی...بیچاره لیدا

نالیدم:

-بیچاره من که بعد از به دنیا اومدنش کم مونده منو از خونه بیرون کنه

کلاس همچنان داشت از خنده منفجر میشد و دبیر سعی داشت کلاس رو اروم کنه اما هر از گاهی وسط درس یه قهقهه میزد  باز ادامه میداد

این جوجه کوکو هم موند روی لیدا تا عبرتی باشه برای تمام تهتغاری ها که واسه بزرگترا شاخ و شونه نکشن:)))))


دقیقا تعریف یه خواهر کوچیک ینی همین:

-‏خواهر کوچیک چیست؟
موجودیست عجیب و مرموز که در اکثر خوانواده ها در حال فعالیت است.
این موجود به طور برنامه ریزی شده همواره درحال دخالت در کار خواهر یا برادر بزرگتر است، وی اعتماد مادر خانواده را بدست می آورد و آرامش را از مابقی خانواده میگیرد

۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

اهداف گم شده



راستش رو بخواین یه یک هفته ای بود به شدت بی حس و حال بودم...مدام حس میکردم یه چیزی رو گم کردم...یه فقدانی حس میکردم...نبود یه چیزی داشت بدجور ازارم میداد که نمیدونستم چیه...کلافه دور خودم میچرخیدم و میچرخیدم و هیچی به هیچی.

امروز ولی خیلی اتفاقی وقتی داشتم از سر بی حوصلگی با در کابینت های نارنجی اشپزخونه ور میرفتم چشمم به پاکت ابی ماکارونی افتاد که نصفه یه گوشه ای نشسته بود و دلبری میکرد.با دیدنش چنان ذوق زده شدم که تندی یه قابلمه کوچیک که مخصوص خودمه رو گذاشتم رو گاز و ماکارونی رو ریختم توش تا بپزه.از اونور با شوق فراوون پیازا و سیرها و گوجه ها رو روی تخته تق تق تق ریز کردم و از صدایی که بر اثر حرکت سریع چاقو رو تخته به وجود اومده بود حسابی عشق کردم...کم چیزی که نبود که...تقریبا چند وقتی بود که خودم مستقل اشپزی نکرده بودم...خلاصه که سس پاستامم درست کردم و ریختم روش و با پنیر موتزارلای فراوون گذاشتمش توی فر...وقتی که پخت با بوی عطرش چنان مست شدم که فهمیدم چیزی که گم کرده بودم همین بود...همین لذت اشپزی رو...همین با عشق غذا درست کردن.

خلاصه که حسابی سرحال و شاداب شدم.با خودم فکر کردم چطور یه سری از ادم ها از خوشی ها و هدف هاشون دل میبرن؟؟چطور با حسرت و این حس گم شدگی کنار میان و به زندگیشون ادامه میدن؟؟

متوجه شدم من ادمی نیستم که قید علایقم رو بزنم...منوجه شدم ادما با هدفاشون خوشن و زنده هستن...حالا میفهمم زندگی چطوری راه درست زندگی کردن رو نشون میده

۹ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

سفرت به سلامت



نشد که ننویسم...شاید چاره ام نوشتنه...شاید ذهنم رو خالی کنه...شاید دردم رو کم که نه ولی...اصلا هیچی...

میخوام بنویسم...از ندا...از نداکوچولویی که دیگه نیست...ینی میتونست باشه اما قربانی دست هوس یه مرد 41 ساله شده و بعدش کشته شده...بارها راجب امثال این دختر ها و پسر ها نوشتم اما هنوزم جواب سوالم رو پیدا نکردم...چرا؟؟؟چرا باید یه نفر باید بخواد اینطوری هوس کثیفش رو برطرف کنه؟به چه قیمتی؟به قیمت بدبخت شدن یه بچه؟واقعا ارزش داره؟؟پس وجدا چی؟؟ادمی که خودش بچه و زن داره چرا باید این کارو بکنه؟؟یه لحظه به این فکر نکرده که دوست داره این اتفاق برای بچه خودش بیوفته یا نه؟؟نمی فهمم...درد این ادما رو نمیفهمم اما درد امثال ندا قابل درک نه اما قابل لمسه...

راستش ندای عزیزم چه خوب شد که رفتی...پاک رفتی...تو پاک بودی و پاک هم رفتی...خوش به سعادتت...ما لیاقت داشتنت رو نداشتیم...اونجا خدا بیشتر مراقبته...اونجا کلی خوش میگذره...دیگه کثیفی های این پایین رو نمیبینی...ببخش که بد بدرقه شدی...لیاقتت یه زندگی قشنگ بود اما ازت گرفته شد...اما مطمنم اونجا جبران تمام اتفاقات اینجا میشه برای روح دردناک و زخمی و مجروحت.

سفرت به سلامت دختر زیبای افغان

۶ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

فرهنگ کتابخانه و بیت المال

راستش رو بخواین روی بیت المال خیلی خیلی حساسم نه خودم اسیب میزنم نه اجازه میدم کسی اسیب بزنه وقتی کنار منه.

امروز از شلوغی خونه به کتابخونه پناه برده بودم تا با ارامش درس های عقب افتاده ام رو بخونم.نمیدونم چقدر گذشته بود که دوتا دختر بچه ی ١٤تا ١٥ساله با قهقه وارد کتابخونه شدن.سرم رو چرخوندم و تهدید امیز نگاهشون کردم که خودشون ساکت شدن و رفتن یه گوشه نشستن.برام جالب بود که هیچ کتابی نیاورده بودن تا بخونن.سرم رو پایین انداختم و مشغول حل کردن تست های ساختار لوییس شدم که باز قهقه اشون رفت هوا.اروم هدفون قرمز رنگم رو از توی کیفم برداشتم تا بذارم روی گوشم تا صداشون ازارم نده.باز مشغول بودم که قهقه بلندشون به گوشم رسید.حتی از پشت هدفون.عصبی چشم غره ای بهشون رفتم که جاشون رو عوض کردن و اروم و سر به زیر مشغول کاری شدن.اولش متوجه نشدم چیکار میکنن و اهمیتی هم نداشت.باز مشغول شدم که دوباره صداهاشون روی اعصابم ناخن کشید.عصبی هدفون رو از گوشم برداشتم و بلند شدم تا برم بیرون و یکم هوا به مغزم برسه بلکه نزنم با دیوار یکیشون کنم که متوجه شدم دارن روی میز با خودکار حکاکی میکنن.عصبی تر شدم اما خب درستش این بود که اول کمی برم بیرون قدم بزنم.تقریبا پنج دقیقه ای توی محوطه قدم زدم و بعد برگشتم داخل تا بهشون تذکر بدم که دیدم سر میزم ایستاده ان و دارن کتابام رو ورق میزنن و قاه قاه میخندن.با دیدنم صاف ایستادن و همونجور با لبخند های احمقانه و رو اعصابشون گفتن:

-واااای ببخشید داشتیم همینجوری کتاباتون رو از سر کنجکاوی ورق میزدیم.

تفسم رو عصبی بیرون دادم و پرسیدم:

-اینجا کجاست!؟

متعجب از سوال بی ربطم با بهت جواب دادن:

-واااا...کتابخونه...

سعی کردم صدام رو کنترل کنم تا بالا نره:

-افرین درسته...کتابخونه...کتابخونه برای چی ساخته شده!؟

جفتشون جواب دادن:

-برای مطالعه

-افرین...ادم خوبه هرجا میره فرهنگ اونجا رو داشته باشه...هرجایی قانونی داره و باید به اون قانون در اون مکان عمل بشه...حتی اگه چیزی برای مطالعه هم ندارین اینجا باید سکوت رعایت بشه...میخواین بخندین و حرف بزنین میتونین برین پارک...پارک رو برای اون کار ساختن...اینجا کتابخونه اس و محل سکوت و درس خوندنه.

صدام لحظه به لحظه بالاتر میرفت و اون دوتا ترسیده اما وقیحانه بهم زل زده بودن.یکیشون گفت:

-ببخشید ما کار اشتباهی کردیم.

-یکی دوتا نبود که...این میز برای چیه!؟کنده کاری و یادگاری نوشتن روش درسته!؟توی خونه هم روی میزهاتون و دیوار ها یادگاری مینویسین!؟اینا بیت الماله...برای چی این کارا رو میکنین!؟

هردو خیره توی چشمام گفتن:

-کار ما درست نبود اما شما هم نباید اینطور عصبی برخورد کنین!

چشمام رو توی حدقه چرخوندم و جواب دادم:

-چندبار چشم غره برم!؟چند بار با مداد بکوبم روی میز تا بفهمین باید ساکت باشین؟اینکه روی میزا نباید چیزی بنویسین هم من باید یادتون بدم!؟اخه بچه پنج ساله که نیستین که...اینا جزو ابتدایی ترین چیزهاست که توی مدرسه بهتون اموزش میدن.

هردو معذرت خواهی کردن اما لحنشون مشخص بود که صرفا برای از سر باز کردن بود اما همچنان طلبکار اصرار داشتن که لحنت با ما درست نبود اما شانس اورده بودن که تازه بیرون قدم هم زده بودم وگرنه قطعا کشته بودمشون.اروم اشاره کردم که از کتابخونه خارج بشن.هردو کیف به دست به سمت در رفتن که گفتم لطفا در رو پشت سرتون ببندین.

چشم بی ادبانه و بلندی گفتن و در رو به هم کوبیدن.

نمیدونم چقدر گذشت.استراحت بین درسم بود و داشتم توی فضای خود کتابخونه ی خالی قدم میزدم که متوجه میزشون شدم که پر بود از کلمات و فحش ها و حرفای رکیک.

سری به نشونه تاشف تکون دادم و با خودم فکر کردم چی به سر این بچه ها اومده که بی خجالت همچین چیزهایی رو همینقدر عادی هرجایی که دیدن حکاکی میکنن:/



واقعا گند زدن توی اعصابم:/

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

چشم ها را باید شست...

چیزی که برام خیلی جالبه اینه که دنیا همیشه در حال درس دادن به ماهاست و خب این خیلی جالبه.

یکی از چیزایی که مدام توی زندگی من بهم یاد میده اینه که همیشه تحصیلات برای ادم شعور نمیاره اما شعور میتونه ما رو به تحصیلات و چیزای خیلی خوب برسونه.

همیشه به خودم تاکید کردم که یه ادم تک بعدی به درد نخور که کل داراییش چند سالی هست که توی دانشگاه ها با اون سطح اموزشی داغون تحصیل کرده نباشم.مدام به خودم گفتم که سعی کن مطالعه داشتی باشی حتی شبی پنج دقیقه.بارها تاکید کردم ادما از روی ظاهر قابل قضاوت نیستن.همیشه سعی کردم بهترین خودم باشم بی اینکه خودم رو با کسی مقایسه کنم.همیشه سعی کردم رکوردای خودم رو توی زندگی بشکنم.و حس میکنم اگر هر کدوم از ماها پایه ای ترین نکات رو توی زندگی رعایت کنیم شاید دنیا جای بهتری برای زندگی باشه.شاید نباید منتظر کسی یا چیزی باشیم که متحولمون کنه و دنیا رو جای بهتری برای زندگی بکنه.شاید ما باید خودمون شروع کنیم به بهتر بودن تا جا برای ادم های خوب توی دنیا بازتر بشه.شاید باید دیدهامون رو وسیع تر بکنیم.

کاش یاد بگیریم تحصیلات ماها مهم نیست.مهم هنر انسان بودن و درست رفتار کردنه.بی شعار دادن و فقط عمل کردن.

باید از پایه روی خودمون کار کنیم.فقط خودمون.

باید روزی ده بار جلوی اینه بگیم زندگی خصوصی ادما به ما مربوط نیست.

اینکه من دوست دارم رنگ مانتوهام قرمز و زرد و ابی باشه به هیچکس مربوط نیست.اینکه من علاقه ای به عمل های زیبایی مختلف و ارایش های مختلف ندارم بازم به کسی ربطی نداره.نه اون شال و روسری روی سرم من رو تبدیل به یه ادم مومن میکنه و نه مانتوی رنگی که تنم میکنم من رو جلف.

شاید باید یاد بگیریم به سلیقه های هم احترام بذاریم.

اینکه من رپ دوست دارم و یکی سنتی اختلاف سلیقه اس و باید احترام گذاشت.

اینکه من دوست دارم متال رو با صدای بلند گوش بدم و باهاش بخونم و جیغ بکشم تا مادامی که برای کسی مزاحمت ایجاد نکنم بازم به کسی ربطی نداره.

نه قهقه های بلند من نشونه ی نخ دادنه و نه اخم من نشونه ی مغرور بودن.

کاش یاد بگیریم اینا رو از هم متمایز کنیم.

اینکه من دوست ندارم موهام رو رنگ بزنم یا ارایش بکنم دلیل بر این نیست که من به خودم نمیرسم.

اینکه من عطر میزنم باز هم دلیل بر این نیست که مورد دارم.

دنیا پر از سلیقه های مختلف و عقاید مختلفه و احترام به حقوق همدیگه واجب.

باید سعی کنیم این ها رو یاد بگیریم.

باید یاد بگیریم وقتی یه مسئولیتی داریم اون رو به نحو احسنت انجام بدیم.بدون منت و با علاقه.با حوصله .باید بفهمیم این مسئولیت هرچند بزرگ و هرچند کوچک دلیل بر برتری یا حقارت ماها در جامعه نیست.ما همه انسانیم و منزلتمون رو رفتارمون میسازه.زن و مرد بودن مهم نیست.جنسیت مهم نیست.همه ما انسانیم.یاد بگیریم نگاهامون فارغ از جنسیت باشه.وقتی خانمی رو میبینیم که پشت فرمون به هر دلیلی اشتباهی مرتکب میشه پوزخند نزنیم و با تاسف نگیم که زنه دیگه...وقتی اقایی رو میبینیم که نمیتونه رنگ های نزدیک به هم رو از هم متمایز کنه او رو به تمسخر نگیریم.این کارا باور کنین کار سختی نیست.اسونه.فقط تلاش میخواد.همه ی ما توی هر جایگاهی که هستیم باید روز به روز توی این هدف حرکت کنیم.برای بهتر بودن.نه با پایین کشیدن بقیه.بلکه با بالاکشیدن خودمون به واسطه سعی و تلاش.

اونوقت دنیا جای قشنگ تری میشه برای زندگی:)

خیلی خوشحالم میکنین اگر در این باره نظری دارین برام بنویسین:)

۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تغییر کن لعنتی



تو مسوول اتفاقاتی هستی که در زندگی ات می افتد .همانطور که خودت میدانی ،این رفتار توست که تو را به این روز دراورده است : میبینی که در راستای بهترین تمایلات و علاقه هایت نیست و چیزی نیست که میخواهی ؛ پس لعنتی تغییر کن.
 

 #اروین_یالوم
 #روان_درمانی_اگزیستانسیال

۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
نوشته های یه دختر گاهی شاد و گاهی غمگین
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان